عاشق سیزدهبهدرم و آب از لوچهام میریزد برای این روز. خانوادهها میزنند به دل طبیعت و بچههاشان را رهاسازی میکنند در پارکها. آشغالها را هم میریزند همانجا زیر پا و گاهی خلطهای گنده میاندازند در چمنها و مرغزارها. از این حیث، نگرانی ندارم. همه چیز کود میشود و برای درخت خوب است. پلاستیک، قوطی کنسرو و بطری نوشابه بعد از دویست سیصد سال بالاخره کود میشود و خلط دهان هم فوری میرود به ریشهها؛ زبانبسته را آبیاری میکند در دم. کنار خانهی ما هم یک پارک کوچک است که کل مجتمع میچپند در آن و فریادهای بلند میزنند. یک مقدار ممکن است آن وسط مشت و لگد پراکنده کنند به هم اما در عوض سیزده را در میکنند و این آیین باستانی را پاس میدارند. مدیر مجتمع البته امسال یک کار جالب کرد. سفره انداختند به کل مساحت آن باغچه و همه نشستند دورش. بچهها را هم ول کردند آن وسط بچرخند. در واقع به این شکل پارک را به اختصاص خود و فامیلش درآورد. وقتی رفتم سیزدهم را بدرم، دیدم جا نیست. حتی خواستم عقبی بنشینم کنار یک مردی و کمر به کمر ناهارم را بخورم که دیدم چشمغرههای بد رفت به من. برای همین دورش زدم و رفتم آنسوی پارک. یک جای خالی بود و مهمانها انقدر زیاد بودند که حدس زدم احتمال دارد بعضیها آن وسط بعضیها را نشناسند. بنابراین بیتوته کردم در همان جای خالی. یکی دو دقیقه که گذشت حتی چند نفری از فک و فامیل مجتمع، شوخیهای آرام گفتند به من و زدند کمرم. من هم خندیدم و برایشان پیامک جک رد و بدل کردم. آن وسط البته حواسم گاه و بیگاه به مدیر مجتمع بود. دورتر نشسته بود و عینکش را دائم درمیآورد دوباره جاساز میکرد که شناسایی کند من که هستم، اما شلوغی اجازه نداد.